تبليغاتX
زمزمه های از سر اجبار

باز امروز دلم هوایی شده نمی دونم چه کار کنم دیگه از نوشتن هم خسته شدم مگه این نوشتن چه دردی رو دوا کرده

انگار سالهاست که از یاد رفته ام

روزی هزار مرتبه بر باد رفته ام

هرگز کسی نگفت که چرا دل شکسته ای

هرگز کسی ندید که بر باد رفته ام

گاهی ز ایستگاه قطار سکوت

خویش تا ایستگاه آخر فریاد رفته ام

وقت جدال خویشتن،خویش بی هراس

با سینه ای ستبر به میعاد رفته ام

افسوس روزگار به قول خود وفا نکرد

انگار سالهاست که از یاد رفته ام

مدت هاست که دلم می خواد نامه ای برای خودم بنویسم و همه چیز و بگم همه اون چیز هایی که تو دلم باقی مونده و برای هیچ کس نگفتم باید برای خودم بگم که مدت هاست منتظرم بار دیگر مثل روز های کودکی در خنده ها و گریه هایم شریک شود مثل آن روزها مرا بفهمد در تنگنای گذشت روز ها یاریم کند چقدر دلم برایش تنگ شده برای روز های بودنش باید برایش بگم که چی کشیده ام در این روزها در حسرت نبودنش چقدر حرف چقدر خاطره و همه این ها را باید برای خودم بگم و باید بداند که من در متن همه غصه ها و دردها و بدی ها مرده ام مانده ام و شکسته ام ودر جا زده ام اما هنوز زیر پا مانده ام و هنوز مشت به در و دیوار می کوبم  که به خاطر غصه های دل یک قناری کوچک شب تا صبح اشک می ریزم و در غربت غریبی ام همه چیز را با همه کس تقسیم می کنم اون باید بدونه که بر من چه گذشته است باید بدونه که آفتاب همیشگی نیست روز های ابری و بارانی هست روز هایی هم مثل شب سرد و خاموش مد ت هاس ت که از هم فاصله گرفته ایم فاصله ایی طو لانی و دشوار ما یکی بودیم یکتا و باهم ...

و امروز در روزگار سنگ و سکوت من دیگر کمتر از اون خبر دارم سر زدن های گاه و بیگاه کم و کوتاه و بدون حرف تنها با اشک هایی که جاری می شوند

دست خودم نیست دلم می خواهد نامه ایی به خودم بنویسم و نامه هایی و هر چه هست و مانده است در دلم برایش بگویم و او بشنود

نوشته شده در ساعت 8:27 توسط انا المجنون العباس| |

دلم میخواد به سال های گذشته برگردم به دوران خوش کودکی و نوجوانی به روز هایی که فارغ از هر دلواپسی زیر آسمان پر ستاره با رویاهای خوش به خواب می رفتیم دلم می خواد مثل آن روزها به دنبال قاصدک ها بدوم و بی هیچ نگرانی از آینده در دشت شقایق ها سیر کنم .

همیشه به این فکر می کردم و می کنم که ما انسانها از این زندگی چه می خواهیم آیا موجودی سنگدلتر و بی رحمتر از ما وجود دارد آیا می شود در انسان کنونی رنگ و بوی معرفت را معنا کرد و یا با صلابت و استواری رنگ قرمز را ارج نهاد وزردی را طرد کرد .

زمانی که کوچک بودم و بزگتر های خودم را می دیدم آرزو می کردم که ای کاش زود بزرگ می شدم غافل از اینکه این بزرگ شدن را برای خود معنا کرده باشم با همین ابهام بزرگ شدم و روزهای زندگی را یکی پس از دیگری رقم زدم و دفتر زندگیم را قطور کردم حال بزرگ شدم و حسرت روزهای گذشته را می خورم

نمی دانم چه می شود بر ما انسانها یا اینکه روزگار با ما چه می کند چرا با بزرگ شدنمان احساسات لطیف کودکی را فراموش می کنیم چرا دیگر به فکر دوستمان نیستیم ویا دیگر چرا دلمان به حال پرنده ای که بالش شکسته یا کسی که زیر پا له شده نمی سوزد صبح که از خواب بلند می شویم با یک سلام خشک زندگی را شروع می کنیم و شب با یک خداحافظی خسته و بدون شور و حال چشمهایمان را می بندیم و غافل از این هستیم که که هر روز که می گذرد از هم دور می شویم طوری که دیگر دلمان برای هم تنگ نمی شود

همیشه در پس کوچه های خیال به دنبال گمشده ایی هستیم که خودمان هم نمی دانیم چیست گاه دوست داریم مثل هنر پیشه ایی نقش بازی کنیم گاه مثل پرندگان در قفس آواز غم می خوانیم گاهی دوست داریم زیر درختی بنشینیم و خیالاتمان را بپرورانیم و گاه دوست داریم در آسمان باشیم .اما چرا سعی نمی کنیم خودمان باشیم همان کسی که خالقمان آفرید روح و جان داد ودر مسیر راست قرارمان داد برای چه از این صراط غافل شدیم

آیا این درست است که عشق و محبت برای زندگی است و ما حق زندگی داریم

نوشته شده در ساعت 8:56 توسط انا المجنون العباس| |

پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
  آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
  پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
  تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
  این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
  پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
  " آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، بمانی و آرام باشی ."

نوشته شده در ساعت 23:7 توسط انا المجنون العباس| |
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.

بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند.
هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران.
ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم.
تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
ترسیده بودم، می لرزیدم و توان ایستادم نداشتم.
ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند.
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد.
ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.
و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید.
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است.
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد.
اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.
به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟
ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند.
من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت...

سلام دوستان این داستان زیبا از نوشته های خانم عرفان نظر اهاری هست وقتی خوندمش خیلی خوشم اومد ولی متاسفانه راهی پیدا نکردم ازشون اجازه بگیرم و اینجا بذارمش امیدوارم ایشون منو ببخشند اخه حیفم اومد شماها نخونین البته بقیه مطالب ایشون هم زیباست که بعدها اگر عمری باقی بود می ذارم حالا برو از اول بخونش ببین تمامش حقیقته . تا نظر شما چی باشه

نوشته شده در ساعت 0:47 توسط انا المجنون العباس| |