تبليغاتX
زمزمه های از سر اجبار

بنام خدا

یه روز خدا فرشته هاش رو جمع كرد و گفت كه میخواهد یه موجود تازه خلق كنه تا فرشته ها از اون موجود تازه یاد بگیرند كه خوبی یعنی چی؟...
خدا اون موجود رو از نیستی آفرید و اسمش رو انسان گذاشت. فرشته ها گفتند خدایا این چی داره كه ما نداریم و خدا گفت انسان دل داره و توی دلش یه دنیای بزرگ.فرشته ها پرسیدند توی دنیای دلش چی زندگی میكنه؟خدا گفت خیلی چیزها و یه پری و یه دیو كه دیو دلش هنوز بیدار نشده... بعد خدا به فرشته ها گفت كه به انسان سجده كنید و همه سجده كردند جز یه فرشته كه اسمش ابلیس بود.ابلیس گفت خدایا من از انسان برترم و خدا گفت نیستی و ابلیس گفت اجازه بده تا ثابت كنم. وخدا اجازه داد.یه روز كه آدم توی بهشت بود یه اشتباهی كرد و با ابلیس دوست شد و ابلیس دیو دل آدم رو بیدار كرد.خدا آدم رو صدا زد و گفت اینجا جای كسانیه كه دیو دلشون بیدار نباشه پس تو برو به یه جای دیگه هروقت دیو دلت خوابید دوباره بیا....
آدم گفت چشم...
خدا گفت یادت نره ها من منتظرت میمونم تا دوباره برگردی و آدم گفت چشم....
و آدم به دنیا اومد........
اما كم كم یادش رفت كه خدا چی گفته بود .همیشه روی زمین دنبال بهشت بود... دنبال همه اون خوبی ها كه خدا برای انسانیت به او هدیه كرده بود... توی دلش همیشه جنگ بود.جنگ بین دیو و پری... دیو و پری زورشون به هم نمی رسید.به خاطر همین همیشه دیو یا پری به آدم میگفتند كه به من كمك كن... و آدم گاهی به دیو و گاهی به پری كمك میكرد اما همیشه جنگ ادامه داشت....
سالها گذشت.... وقتی خدا دید كه آدم نمی تونه دیو دلش رو شكست بده یه فرشته فرستاد و فرشته اومد و به آدم یاد داد كه چطوری باید دیو دلش رو شكست بده و سالها گذشت........
دیو خیلی قلدر بود و به این راحتی نابود نمی شد وسالها گذشت......
خدا به آدم فرزندانی داد وبازهم سالها گذشت......
یه روز كه آدم خیلی خسته بود از اینكه بهشت رو پیدا نمیكرد و از اینكه جنگ بین دیو و پری توی دلش تموم نمیشد سرش رو روی خاك گذاشت و گریه كرد .......
به یاد اون روزی افتاد كه توی بهشت بود یاد همه اون زیبائی های بهشت و همه اون خوبی ها...
و آدم باز هم گریه كرد.......
وقتی سر از سجده بلند كرد دید كه دلش آروم شده و دیو دلش خوابیده...
خدا دو باره آدم رو صدا زد و آدم با صدای خدا دوباره به بهشت برگشت.اما یادش رفت كه به فر زندانش یاد بده كه اگر دیو دلتون خستتون كرده و اگر دلتون برای بهشت تنگ شده باید چی كار كنید..... و خدا بازهم فرشتگانی فرستاد و فرشته ها به فرزندان آدم یاد دادند كه شما از كجا او میدید و دوباره باید برگردید و اگر دیو دلتون رو شكست دادید بر می گردید به بهشت و اگر پری دلتون رو كشتید دیگه هیچ وقت به بهشت بر نمی گردید چون جای دیو ها توی بهشت نیست و دیو ها باید برگردند به خونه خودشون كه اسمش جهنمه......
وفرشته ها رفتند و سالهای زیادی گذشت......
بعضی از انسانها یاد گرفتند و همیشه یاد شون موند كه باید دیو رو شكست بدن و چطور باید این كار رو انجام بدن و برگردند به بهشت آخه خدا منتظر اونهاست .....
اما اكثر انسانها یادشون رفت و همیشه روی زمین با پری دلشون جنگیدند و با دیو دلشون رفیق شدند و همیشه روی زمین دنبال بهشت گشتند و ندیدند كه مردانی به بهشت باز می گردند......

شهادت امام حسن عسکری را به پیشگاه امام زمان تسلیت عرض می نمایم  یه مدت نبودم واسه همین نتونستم به وبلاگ های شما دوستای خوبم سر بزنم جای همتون خالی رفته بودم مشهد نمی دونین چه خبر بود از همه ایران هیئت های عزاداری امده بودن فقط هم به عشق آقاشون اما از بین اون همه هیئت دو تا هیئت از همه البته به نظر من با حال تر بود آخه قشنگ یه جا می نشستن و عزاداری می کردن هم خودشون به فیض می رسیدن هم بقیه مردم من که خیلی بهره بردم که اینجا می خوام ازشون تشکر کنم بکی هیئت بیت العباس میبد یزد و یکی دانشجویان دانشگاه آزاد رفسنجان از هر دو هیئت ممنونم در ضمن فرا رسیدن سالگرد شهدای تاسوکی رو به همه همشهریان و خانواده هاشون تسلیت میگم  

امروز با خبر شدم مادر یکی از دوستان بیماره از همتون میخوام واسه بهبودیش دعا کنید ممنون

 

 

 

نوشته شده در ساعت 0:41 توسط انا المجنون العباس| |

خدایا خالصانه ترین و عاشقانه ترین سلام های این بنده ی خطاکار سر تا پا گناهکارت را پذیرا باش٬خدای مهربانم.امروز باز این سیاه دل معصیت کار٬هوای قدیمها را کرده٬هوای دوران بچگی٬هوای دورانی که تو را به دلم نزدیک می دیدم٬و چه ساده و معصوم٬با تو درد دل می کردم و تو چقدر خوب به راز و نیاز کودکانه ام گوش می دادی.دلم برای آن روزها که هیچ کس را بزرگتر از تو نمی دیدم تنگ شده...نه اینکه حالا بزرگتر از تو را یافته باشم٬نه٬به عدالتت قسم ٬شک برای لحظه ای به دل من راه نیافته٬اما خودت هم می دانی که رفتارم چیزی غیر از این را نشان می دهد.خدای مهربانم٬روزهای سختی را می گذرانم و تو خودت این را می دانی....دیروز وقتی باز هم در یکی از امتحانهای دیگر تو مردود شدم٬و سر افکنده و شرمسار از حضورت بازگشتم٬گوشه ای نشستم و تا توانستم فریاد زدم٬خودم را سرزنش کردم که چرا با اینکه می دانستم در پیشگاه توام و تو مرا می بینی بازهم از دستورت سر پیچی کردم.خودت شاهد بودی که باز هم گناه٬در همان آخرین لحظه اتفاق افتاد....همان لحظه ای که به خود نهیب زدم تا یادم نرود که این هم یک امتحان است٬امتحانی نه برای اینکه تو مرا بشناسی٬نه برای اینکه تو بدانی قدر شناسی و معرفت و بندگی من تا چه اندازه است٬بلکه برای این٬که خود بدانم٬هیچ نیستم٬برای اینکه بدانم قدر ناشناسم٬بی معرفتم٬بندگی نمی کنم...لحظه ای تردید کردم...اما کاش هیچگاه به خودم مهلت فکر کردن دوباره را نمی دادم٬و همانجا به نشانه ی شکر تو را سجده می کردم٬اما....باز هم این ذهن بیمار و این فکر آلوده کار خود را کرد و حالامن دوباره شرمسارم...

خدای مهربانم٬می دانم که بارها توبه کردم٬و با خود عهد بستم که دیگر شرمسار به پیشت بازنگردم٬اما باز هم توبه شکستم...می دانم که بنده ی خوبی نبوده ام٬و هر بار در همان آخرین لحظه٬آن هم برای آنی٬خدایی و بزرگی تورا از یاد بردم.به ندای وجدانم پاسخی ندادم٬تا باز هم شرمنده باشم که تو چه سراسر لطف و رحمتی و من چه گناه کار و فراموش کار.....

معبود من٬معشوق من٬خدای مهربان من٬با دلی گریان و ضمیری شرمسار٬به حضورت بازگشته ام تا از تو طلب مغفرت نمایم٬تا با همه وجودم تو را بخوانم و بگویم که من هنوز بنده ی تو هستم٬بگویم که از این همه لطف تو شرمسارم٬می خواهم با تمام صداقتم تو را بخوانم و بگویم که درست است که گناه کارم٬اما به خداوندی خودت قسم بی معرفت نیستم٬معنی این همه لطف و مهربانی تو را می فهمم٬معنی این همه صبری که به خرج می دهی٬و هر بار مرا با وجود این همه قدر ناشناسی٬به حضورت می پذیری را می دانم...می دانم که اگر تو را معشوق خود می دانم و می نامم٬پس باید یادم باشد که عاشق به معشوق خود خیانت نمی کند و باعث رنجش او نمی شود...همه ی اینها را می دانم خدای من٬و به همین خاطر است که اینگونه شرمسارم که چرا برای لحظه ای غفلت کردم و تو را از خود رنجاندم....وقتی به این همه بزرگی و لطف تو فکر می کنم٬به اندازه ی تمام عالم از خودم خجالت می کشم٬از این که چرا نسبت به تو اینگونه ام٬در حالی که اگر بنده ای از بندگان تو لطف کوچکی هم در حق من بکند٬به جبرانش می شتابم٬در حالی که تو خدای منی...

خدای مهربانم٬جز خشنودی تو هیچ نمی خواهم٬جز محبت تو هیچ محبتی را نمی جویم٬و جز بازگشتن به سوی تو آن هم با ضمیری شاد وقلبی مطمئن٬هیچ آرزوئی ندارم....خدای من٬هستی من٬ای همه ی وجود من٬سرافکندگی و شرمساری این بنده ی حقیر سراپا تقصیرت را ببین٬...تو خدائی و من بنده....تو سزاوار خدائی هستی و من سزاوار بندگی ٬من باید تو را و فقط تو را بخوانم٬با جان و دل.... و از تو٬انتظار بخشش دارم٬تو خدائی کن و باز هم چشم بر گناه های ناصر خطاکار٬اما عاشقت٬ببند....قول می دهم که دیگر شرمنده به سوی تو بازنگردم....

خدای خوب دل٬می دانی که دوستت دارم٬می دانی که از تو هیچ نمی خواهم٬نه بهشت تو را می خواهم٬نه از جهنمت هراسی دارم٬من تنها تو و رضایت تو را می خواهم٬تو که خشنود باشی من سعادتمندم٬تو که لبخند بزنی من اوج خوشبختی برایم معنا می شود....خدای مهربان من٬خدای تمام زیبائی ها.....٬دوستت دارم....می خواستم بگویم تنهایم نگذار٬اما دیدم که بی انصافیست که از تو چنین چیزی را بخواهم٬چون می دانم که تو هرگز بندگانت را فراموش نمی کنی٬پس بگذار از تو بخواهم که به من کمک کنی تا من هیچگاه تو را فراموش نکنم٬چرا که این عادت ما بندگان گناهکار است که فقط در هنگام سختی ها تو را به یاد می آوریم.خدایا به من ضمیری آگاه بده٬تا در همه ی امور دست تقدیر تو را ببینم٬و به من بصیرتی بده تا با هر اندکی٬غرق در شادی نشوم و با هر مصیبتی غرق در حزن و اندوه٬....

خدای زیبای من٬خدای بخشنده ی مهربان٬معبود من٬معشوق من٬صاحب دنیا و عقبی من٬نهایت احساس من٬...............دوستت دارم.............مرا ببخش.

نوشته شده در ساعت 0:32 توسط انا المجنون العباس| |