تبليغاتX
زمزمه های از سر اجبار

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

 عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود

اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

 

دوستای عیدتون مبارک

منبع مطلب:   http://www2.irib.ir/occasions/qurban/eide%20qurban.htm

نوشته شده در ساعت 0:34 توسط انا المجنون العباس| |

 تا بال به بال عشق بستی*تا هست جهان همیشه هستی

روز عرفه، روز شناخت است. عرفه روزي است كه خداي سبحان بندگان خود را به عبادت و اطاعت خويش فرا مي خواند و خوان كرم و احسان و لطف خود را براي آنان مي گسترد و درهاي مغفرت و بخشش و رحمتش را بر روي آنان مي گشايد.
 

 

دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.

در اين روز حجاج بيت ا... الحرام با وقوف در صحراي عرفات با خداي خويش به مناجات مي پردازند و دعاي عرفه امام حسين(ع) را قرائت مي كنند.
مسلمانان نيز در گوشه گوشه اين كره خاكي در اين روز همه با هم نجوا كردند:
"خداي من، من به گناهانم اعتراف مي كنم، آنها را ببخش، منم كه بد كردم، منم كه خطا كردم، منم كه تصميم به گناه گرفتم، منم كه ناداني كردم."
مسلمانان با شركت در آيين پرفيض و ملكوتي دعاي عرفه، با ريختن اشك عشق، از معبود خود طلب عفو كرده و براي گناهان گذشته خود از ذات اقدس الهي طلب مغفرت كردند.

***

عرفات نام جايگاهي است كه حاجيان در روز عرفه (نهم ذي الحجه) در آنجا توقف مي كنند و به دعا و نيايش مي پردازند و پس از برگزاري نماز ظهر و عصر به مكه مکرمه باز مي گردند و وجه تسميه آنرا چنين گفته اند كه جبرائيل عليه السلام هنگامي كه مناسك را به ابراهيم مي آموخت، چون به عرفه رسيد به او گفت ?عرفت? و او پاسخ داد آري، لذا به اين نام خوانده شد. و نيز گفته اند سبب آن اين است كه مردم از اين جايگاه به گناه خود اعتراف مي كنند و بعضي آن را جهت تحمل صبر و رنجي مي دانند كه براي رسيدن به آن بايد متحمل شد. چرا كه يكي از معاني ?عرف? صبر و شكيبايي و تحمل است. (1)
فَتَلَقي آدَمُ مِنْ رَبِّه كَلماتًُ فتابَ عَليهِ اِنَّه? هو التَّوابُ الرّحيمْ
آدم از پروردگارش كلماتي دريافت داشت و با آن به سوي خدا بازگشت و خداوند، توبه او را پذيرفت، چه او توبه پذير مهربان است.
طبق روايت امام صادق(ع)، آدم (ع) پس از خروج از جوار خداوند، و فرود به دنيا، چهل روز هر بامداد بر فرار كوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود، جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد:
ـ چرا گريه مي كني اي آدم؟
ـ چگونه مي توانم گريه نكنم در حاليكه خداوند مرا از جوارش بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است.
ـ اي آدم به درگاه خدا توبه كن و به سوي او بازگرد.
ـ چگونه توبه كنم؟
جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به مني برد، آدم شب را در آنجا ماند. و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت، جبرئيل هنگام خروج از مكه، احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيك گفتن را آموخت و چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد تلبيه را قطع كرد و به دستور جبرئيل غسل كرد و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتي را كه از پروردگار دريافت كرده بود به وي تعليم داد، اين كلمات عبارت بودند از:

خداوندا با ستايشت تو را تسبيح مي گويم سُبحانَكَ اللهُمَ وَ بِحمدِك
جز تو خدايي نيست لا الهَ الاّ اَنْتْ
كار بد كردم و بخود ظلم نمودم عَمِلْتُ سوء وَ ظَلَمْتُ نَفْسي
به گناه خود اعتراف مي كنم وَ اِعْتَرِفْتُ بِذَنبي اِغْفرلي
تو مرا ببخش كه تو بخشنده مهرباني اِنَّكَ اَنْتَ اَلغَفور الرّحيمْ

آدم (ع) تا هنگام غروب آفتاب همچنان دستش رو به آسمان بلند بود و با تضرع اشك مي ريخت، وقتي كه آفتاب غروب كرد همراه جبرئيل روانه مشعر شد، و شب را در آنجا گذراند. و صبحگاهان در مشعر بپاخاست و در آنجا نيز با كلماتي به دعا پرداخت و به درگاه خداوند توبه گذاشت......

بر گرفته شده از :

http://www.iricap.com/specialentry.asp?id=74

 

( سلام دوستان قدر این روز رو بدونین حتما حاجت می گیرین منو هم دعا کنین )

نوشته شده در ساعت 1:50 توسط انا المجنون العباس| |
سلام به صبح ٬ سلام به شب ٬ سلام به بخت ٬ سلام به عشق ٬ سلام به دوست

سلامم را قبول کنید

می خواهم دوباره آشتی کنم با تمام چیزهایی که به راحتی از دستشان دادم

می خوام دوباره زنده بمانم و زندگی کنم

با عشق و با معرفت

با تمام وجود فریاد می زنم

دوستتان دارم

و می خواهم که زندگی کنم
امروز شروع کردم ٬ چون می دانستم که برای شروع کردن باید از جایی شروع کرد ٬ برای شروع کردن دوباره ی زندگی ٬ چند روزی هست که بد جوری تغییر کردم ٬ نه به خاطر چیزهایی که فکرشون رو می کنیم ٬ بلکه فقط بخاطر اینکه می خواستم توی زندگیم یه آدم موفق و خوشبخت باشم ٬ برای اینکه همه دوستم بدارند و کسی برایم دل نسوزاند ٬ نه اینکه به کمک کسی نیاز نداشته باشم بلکه : دوست ندارم کسی به من ترحم کند چون که حالا من یه آدم ناراحت و غمگین بودم ٬ گذشتم از آن روزها تا باشد که از من هم بگذرند و ببخشند مرا ...

خدا برای تو می نویسم تا بدانی ... جمله ی آشنایی است برایم ٬ ولش کنید ٬ می نویسم خدا تا بدانم چقدر این روزها تو را از یاد برده بودم و فکر می کردم که خیلی تنهام ٬ آخ که چقدر احمق بودم ٬ خدا تو همیشه بر سرم ناظری و هیچ وقت مرا از یاد نبرده بود و من ... هه ٬ فکر می کردم مرا از یاد برده ای ٬



ببخش مرا خدایا چون تو را از یاد برده بودم و فکر می کردم خودم هستم که زندگی را می سازم ٬ آری می نویسم برای تمام کسانی که می دانستند من در اشتباهم و من را آگاه کردند ٬ حال هر کدام با طریقی خاص و مخصوص به خود ٬ پدر با دعوا ٬ مادر با گفتگو ٬ دوستانم با قهر ٬ و عشقم با تشر ٬ آخ که چقدر احمق بودم ٬ راست می گفتند که باید از خدا بخواهم نه از بنده ی خدا ...

می گویند که خدا هر چه بخواهد به آدم عطا می کند ولی من اعتقاد دیگری نیز دارم که آدم هر چه بخواهد و برایش تلاش کند خدا به او عطا می کند .

گذشتم و می گذرم تا باشد گذرند از گناهانم ...
با من غریبگی نکن

با من که درگیر تو ام

چشمات رو از من برندار

من مات تصویر تو ام

نوشته شده در ساعت 23:31 توسط انا المجنون العباس| |
با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش .او یک شکلات گذاشت توی دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . دید که مرا میشناسد . خندیدم . گفت :« دوستیم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟‌» گفتم : دوستی که « تا » ندارد !. گفت : « تا مرگ ! » خندیدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌ گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده میشوند‌،‌یعنی زندگی پس از مرگ . باز با هم دوستیم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم.» خندیدم گفتم :« تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک «تا » بگذار . اصلا یک تا بکش از یک سر این دنیا تا سر آن دنیا . اما من اصلا تا نمیگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نمیکرد . می دانستم او میخواست حتما دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمیفهمید.

 

***
گفت:« بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم .» گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من . باشد ؟ » گفتم :« باشد .» هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش . او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه میکردیم یعنی که دوستیم . دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند آن را میمکیدم . میگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئی هستی » و شکلاتش را میگذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگی . میگفتم :«‌بخورش ! » میگفت :« تمام میشود . میخواهم تمام نشود . برای همیشه بماند .» صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمیخورد . من همه اش را خورده بودم .گفتم :‌«‌اگر یک روز شکلاتهایت را مورچه ها بخورند یا کرمها . آنوقت چکار میکنی ؟ » گفت :« مواظبشان هستم . » میگفت میخواهم نگهشان دارم تا وقتی دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم و میگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستی که تا ندارد . »


***
یک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بیست سال شده است او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظی کند . میخواهد برود .برود آن دور دورها .. میگوید :‌«‌میروم اما زود برمیگردم » من میدانم . میرود و برنمیگردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد .من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌این برای خوردن . » و یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت » . یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش .هر دو را خورد و خندیدم . میدانستم دوستی من « تا » ندارد .میدانستم دوستی او « تا » دارد . مثل همیشه . خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم .اما او هیچ کدامشان را نخورد . حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟!

نوشته شده در ساعت 23:57 توسط انا المجنون العباس| |
شیر نری دل‏باخته‏ی آهویی شد. آهو ماده بود و به شیر بی‏اعتنایی می‏کرد. شیر نگران معشوقش بود. می‏ترسید به وسیله‏ی حیوانات دیگر دریده شود. از پی آهو راه افتاد. از دور مواظب بود. یک بار از دست ماری و یک بار از دست تمساحی نجاتش داد و این‏ها نشان داد که باید بیش‏تر مواظب معشوقش باشد. دیگر چشم از آهو برنداشت تا یک باری که از دور مواظب بود، شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا جست. جلو که آمد دید ماده شیری است. چه‏قدر زیبا بود. گردنی مثل مخمل دشات. ران‏هایش ورزیده و قشنگ بود. پیچ‏وتاب‏های تندی می‏خورد. کمرش باریک و تو رفته بود. با خود گفت: «لابد خیلی گرسنه است.» مجذوب زیبایی شیر شده بود. همان‏جا ایستاده بود و با حرص و اشتیاق او را نگاه می‏کرد

این داستان دقیقا مثل بعضی از آدماست البته هم خانوما هم آقایون خیلی از ماها وقتی با یکی هستیم کلی قربون صذقه هم میریم ولی فقط کافیه یکیرو زیباتر ببینیم همون لحظه قبلیو فراموش می کنیم و اصلا یادمون میره که کسی هم تو زندگیمون هست ولی چرا باید اینجوری باشه مگه فقط زیبایی ملاکه چرا به بقیه خصوصیات توجه نمی کنیم به نظر من که مهم سیرت زیباست نه زیبایی و زور بازو

نوشته شده در ساعت 23:36 توسط انا المجنون العباس| |
اغلب ، بلکه بالعموم ، با زن طوری معامله می کنند که نمی خواهند زن ها با آن ها آن طور معامله کنند
آن ها زن را مثل یک قالی می خرند . آن قالی را با کمال اقتدار و بی قیدی زیر پایشان می اندازند . پایمال می شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می فروشند ! زن هم ، همین طور
خلفا زن را می فروختند . مسلمان ها او را در زیرحجاب حبس می کنند . قوانین حاضر برای سرکوبی و انقیاد و آرا مخصوص دیگر دارد . من نمی دانم چرا
ولی می دانم چرا نمی توانم قلبم را نگاه بدارم . خدا تمام نعایم زمین را قسمت کرد ، به مردم پول ، خودخواهی و بی رحمی را داد به شاعر قلب را . و قلب ، اقتدار مرموزی بخشید که در مقابل اقتدار وجاهت زن ، مقهور شود
بیا ! عزیزم ! تا ابد مرا مقهور بدار. برای این که انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی ، قلب مرا محبوس کن
اگر بتوانم این ستاره ی قشنگ را به چنگ بیاورم ! سلسله ی پر برف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم ! اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم . آن وقت می توانم به قلبم تسلط داشته ، این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است تغیر بدهم
ولی قدرت انسان ، به عکس خیالاتش محدود است
من همیشه از مقابل گل ها مثل نسیم های مشوش عبور کرده ام
قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم . در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابیده ام . نخواسته ام وجاهت آسمانی آن ها پنهان بماند
کدام یک از این گل ها میتوانند در دامن خودشان یک پرنده ی غریب را پناه بدهند . من آشیانه ام را ، قلبم را ، روی دستش می گذارم
کی می تواند ابرهای تیره را بشکافد ، ظلمت ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب ها را نجات بدهد ؟
عالیه ! تو ! تو می توانی
می دانی کدام ابرها ، کدام ظلمتها ؟ شب های درازی بوده اند که شاعر برای گل موهمی که هنوز آن را نمی شناخت خیال بافی می کرده است . ابرها موانعی بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور می کرده اند
آن گل تو بودی . تو هستی . تو خواهی بود
چه قدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می دارم . گل محجوب قشنگ من
 
( اینم یه نامه دیگه از نیماست و واسه این گذاشتمش که حرف دل ما خانوما رو زده بعضی از آقایون خیلی مغرور هستند خودشون رو بالاتر و بهتر از خانوما میدونند و ..... در حالیکه خودشون هم میدونند اگه ما نباشیم هیچی نیستن)

نوشته شده در ساعت 23:22 توسط انا المجنون العباس| |
چه غریب است این حال! و چه در کمین! خاموش و ندیدنی است و به هنگام قوی پنجه و گریبان دَر! درست همان موقع که فراموشش کرده ای هویدا می شود، آنچنان قدرتمند و واضح که گویی همیشه بوده و از رگ گردن نزدیکتر. دلتنگی را می گویم . آن حس غریب قریب. آن حالت بی دلیل. زوزه سترگ یک گرگ. عظمتی که چون بهمنی بند یک تلنگر است. درست مثل حجم هراس آوری از یخ که آرام و بی صدا، منتظر آن جرقه بی ارزشی است تا بر سر هر کس و هر چیز آوار شود. هیچ دلیلش نیست. گاه از صدای پتکی ذره ای از جا نمی خزد و گاه از خشّستی ناچیز، همچون دیو دیوانه ای که پشه در بنی اش خزیده باشد از جای می پرد و عالمی آشوب می کند. هیچ دلیلش نیست دلتنگی. ابن الوقت ابن الوقت.
غم نیست این حال. غم کوچک است و مبتذل.گاه شود که در بطن فاجعه ای عظیم، زلزله ای، سیلی، آتشی؛ غم دنیا را تجربه کنی و در همان حال با پنجه های خونین و پاهای شکسته در پی نجات خود و دیگران باشی و گاه شود به دیدن چیزِ به عرف ناچیزی، مردن گربه ای، دیدن فقیری، دخترکی گلفروش، آنچنان دلتنگی برتو هجوم آورد که ویرانت کند. نه اشکی نه آهی نه حتی حرفی، فقط ویرانی، سکوت ... وحتی نه؛ که شود بیش بگویی و بخندی و بخندانی و بخری و بخوری و این دیو عظیم، به حجم خرچنگی پر از دود و غبار، گلویت را آنچنان چسبیده باشد که حتی بغضی آن طرف، راه نیابد. فراموشی، این مرهم عمیق ترین زخمهای دردآور و غم فزا، دلتنگی را پشیزی چاره نیست.
دلتنگی چون بهمن است، غم موج . موج می آید و می رود، گاه به کندی گاه به تندی ولی به قاعده: موجی می آید و دیگری از پسش و هرکدام را بازگشتی. بهمن که آمد گریزی نیست، و بازگشتی هم. می آید که ببلعد و بماند.
دلتنگی، در دل بهمن از درون یخ بستن است. زوزه گرگ نا امیدی در شب سرد. ایاس.
دلتنگم
و من بیشتر از همه دلتنگ دوست خوبم زهرا هستم این پست تقدیم به تو دوست گلم که در همه سختی ها و دلتنگی ها باهام بودی و هستی خیلی دوستت دارم و امیدوارم در تمام مراحل زندگیت موفق باشی گلم

نوشته شده در ساعت 18:54 توسط انا المجنون العباس| |
عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتنک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
دوست کوه نشین تو
نیما

( نامه های نیما واقعآ زیباست من که خیلی دوستش دارم)
نوشته شده در ساعت 18:34 توسط انا المجنون العباس| |

مثل پروانه ای در مشت ، چه آسون ميشه ما رو کشت ....

خيلی وقته از ياد همه رفتم و حتی اسممو کسی به خاطر نداره ، درست مثل يه سايه زير پای آدما !

اين روزا ترس از آدما اينقدر زود بهم چيره میشه که حتی از فرشته هم ناميدم و خيال نميکنم چيزی از من به ياد داشته باشه !

اميدوارم لااقل تو به ياد بياری فرزندت رو ، هر چند که اين روزا اينقدر غريبم که خودمم نشوني مو گم کردم !

امشب دستم از تمام دنيا کوتاست و جز دامان خيالت راه گريزی به دل اين شب سياه نمي بينم . ببخش اگر سردی هق هق و بلور يخی اشکام گرمای وجودت رو به يخبندون ميکشونه و تو رو از فرزندت ناميد ميکنه ! ببخش .

جز تو پناهی نمونده ، نه از نرمی خواب آسوده خبری هست ؛ نه از شيرينی روياها !

 مادر خسته ام ؛ خسته از انتظار ، خسته از تکرار روزهای زرد پائيزی و ديدن آدم نمايای سنگی ، خسته ام از چشم به در بودن بی حاصل .

خسته ام ؛ او نقدر که حتی چشمام به هم نميان و مادام انتظار رسيدنت رو می کشم !

گفته بودی : هرگاه از اين دنيا و آدماش دل کندم به دنبالم خواهی اومد !!! اما ...

شايد قول تو هم مثل حرف اونا باد هوا بود ومن فقط بازيچه ای بودم در دست زمان ، شايد خواهان اين حقير دلتنگ نيستی ؟

و يا شايد هنوز وقت رفتن نيست . يعنی دنيا از اين هم سياهتر ميشه ؟! بخدا سير سيرم . به خودت قسم ...

کاش هيچ وقت زمستانی نمي بود . کاش هيچ وقت زمستان چله ای نميداشت . و ای کاش هيچ وقت بی ستاره ای به دنيا پا نمي گذاشت .

کاش ميان اين همه اعداد و ارقام ، سيزده ای نداشتيم ؛ به کجای دنيا بر ميخورد ؟

کاش و ای کاش و ای کاش ...

راستی نکنه ازمن دلگيری ؟ نکنه از تصميم و از خودگذشتگيت پشيمان و نادمی . من که از تو دلگيرم . من که از تصميمت غمگينم .

دوست دارم امشب تنها با ياد تو چشم به خواب ببندم . ميخوام تنها تو باشی و من . حرفها دارم از اين دل ديوانه و صد تکه .

مادر آغوش باز کن ، دخترت ترانه دلتنگی را سر داده . بدون ديدار روی ماهت خوابش ناتمام است و شوقی به بيداری ندارد .

زنی که از وقت خودش ديــــرتر به دنيا می آمد

دامانش پر از کودکان بنفشه بود ...

پی گهواره های ممنوع سياه

يک سرباز پستانک به دهان

فردا را دور میزد ...

در يک ميدان خلوت ساعتی شماطه دار

زنگهای سربی مينواختند ...

و پرنده ها برای خدايان فلزيشان

کو کو مي خواندند .

زنی که از وقت خودش زودتـــــــــر از دنيا رفت

دامانش را از کودکان بنفشه تکاند

نوشته شده در ساعت 18:33 توسط انا المجنون العباس| |

سلام

من یک تنهام

میدونی همیشه آرزوم این بود که فقط یک دوست داشته باشم

یکی شاید مثل تو

ولی....................

من معادله هستم

سنمهn

شهرمهc

هیچ تنها یارمه

می خوام یک دوست دیگه هم داشته باشم تا تعداد دوستام به یک برسه

به امید یک دوستی همیشگی

 

 بي بهانه مينويسم تا صدايم در اوج پائيز با تو بودن را بهانه کند کاش ميدانستي که گردشم در دايره دوار زندگي بي معنا نيست .

 

 

عصاره ي پيام من ، عشق است.
پيامي ساده و بي پيرايه دارم : عشق.
در عشق، ابهامي وجود ندارد
ابهام در ماست.
مهم نيست كه به چه كسي عشق ميورزي
متعلق عشق موضوعيت ندارد.
آنچه مهم است اين است كه
بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني ،
همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت ،
بي استثنا نفس ميكشي

 

نوشته شده در ساعت 18:30 توسط انا المجنون العباس| |