تبليغاتX
زمزمه های از سر عشق
زمزمه های از سر عشق
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم واحشرنا معهم والعن اعدائهم اجمعين

سلام به صبح ٬ سلام به شب ٬ سلام به بخت ٬ سلام به عشق ٬ سلام به دوست

می خواهم دوباره آشتی کنم با تمام چیزهایی که به راحتی از دستشان دادم

می خوام دوباره زنده بمانم و زندگی کنم

با عشق و با معرفت

خدا برای تو می نویسم تا بدانی ... جمله ی آشنایی است برایم ٬ ولش کنید ٬ می نویسم خدا تا بدانم چقدر این روزها تو را از یاد برده بودم و فکر می کردم که خیلی تنهام ٬ آخ که چقدر احمق بودم ٬ خدا تو همیشه بر سرم ناظری و هیچ وقت مرا از یاد نبرده بودی و من ... ههه ٬ فکر می کردم مرا از یاد برده ای ٬

ببخش مرا خدایا چون تو را از یاد برده بودم و فکر می کردم خودم هستم که زندگی را می سازم ٬ آری می نویسم برای تمام کسانی که می دانستند من در اشتباهم و من را آگاه کردند ٬ حال هر کدام با طریقی خاص و مخصوص به خود ٬ پدر با دعوا ٬ مادر با گفتگو ٬ دوستانم با قهر ٬ آخ که چقدر احمق بودم ٬ راست می گفتند که باید از خدا بخواهم نه از بنده ی خدا ...

می گویند که خدا هر چه بخواهد به آدم عطا می کند ولی من اعتقاد دیگری نیز دارم که آدم هر چه بخواهد و برایش تلاش کند خدا به او عطا می کند .

دلم برای روزهاوسال های گذشته تنگ شده روزاهایی که تمام طول هفته را به انتظار ۵شنبه میگذروندم تا به شب هیئت برسه و دوباره بگم :امشب دراین حوالی یک بنده ناله دارد /گرابرو بریزی دیگرچه چاره دارد .روزایی که عشقم به اهل بیت خالصانه و بی ریا بود اما حالا چییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟فقط ادعای خادمی و محب بودن رو دارم اون روزا اگه یه شب هیئت رو ازدست می دادم اشفته و پریشان میشدم اما.....ازدیروز این شعر معروف جناب قلم عشق که همتون بارها شنیدنش تو ذهنمه و میگم واقعا اللهم عجل لولیک الفرج گفتنم فقط زبونی شده

فریب ما مخور آقا دروغ می گوییم
به جان حضرت زهرا دروغ می گوییم

چه ناله ای چه فراقی چه درد هجرانی
نیا نیا گل طاها دروغ می گوییم

تمام چشم براهی و انتظار و فراق
و ندبه های فرج را دروغ می گوییم

دلی که مامن دنیاست جای مولا نیست
اسیر شهوت دنیا دروغ می گوییم

زبان سخن ز تو گوید ولی برای مقام
به پیش چشم خدا هم دروغ می گوییم

کدام ناله غربت کدام درد فراق
قسم به ام ابیها دروغ می گوییم

خلاصه ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست
و ما به وسعت دریا دروغ می گوییم
اما حقیقتا حالم از این مدل رفتارخودم و افرادی که اینجوری هستن بهم میخوره قصه ما دقیقا مثل قصه اون افرادی هست که در واقعه کربلادر نزدیکی کربلا روی تپه ها نشسته بودند

و می گریستند و برای سلامتی و پپروزی امامشان دعا میکردند

اما هیچکدومشون به سمت سپاه امام نرفتند...

چه فرقی میکنه که درمقابل امام شمشیر زده باشی

یا دشمن امام را با سکوت یاری کرده باشی؟

آيا هیچ وقت شده كه در خلوت خود بر فتنه‌ها، مصيبت‌ها، انحراف‌ها و... كه در زمان غيبت گريبان‌گير اهل ايمان مي‌شه، گريه كنيم؟ آيا تاكنون اتفاق افتاده كه با همة وجود سنگيني مصيبت غيبت رودرك كنيم و در نبود امام زمانمان از ته دل ناله سر دهيم؛ نالة مادري كه عزيز خود را از دست داده است؟یا فقط ادعا داریممممممم ؟؟؟؟خدایا کمک کن دلم  عاشق  وافعی اهل بیت بمونه

 

لینک ثابت

روزی سپاهیان اسکندر در مسیر کشور گشایی خود به شهری رسیدند .از آنجایی که به هر شهری می رسیدند مردمان آن یا از ترس می مردند ویا فرار می کردند چون به شهر یاد شده رسیدند دیدند که دروازه های شهر باز است ومردم به کارهای روزمره خود مشغول می باشند. اسکندر در مسیر حرکت خود شخصی را دید .اسب را نگه داشت وبه وی گفت من اسکندرم . او  گفت من هم خسرو هستم .اسکندر گفت از من نمی ترسی؟ آن شخص گفت نه . پس اسکندر پرسید  رهبر شما کیست ؟ مرد در حالی که نقطه ای را نشان می داد به انتهای شهر اشاره نمود. اسکندر برای دیدن رهبر شهر راه افتاد. در مسیر می دید جلو هر خانه ای گودالی به شکل قبر کنده اند. با تعجب نگاه می کرد ومی رفت تا به قبرستان رسید. دید بر سنگ هر قبر نوشته اند« فلانی در فلان تاریخ دنیا آمد ویک روزیا دو روز یا دو ماه زندگی کرد ومرد .» برتعجب اسکندر افزوده می شد. با خود می گفت اینها دیگر چگونه مردمی هستند؟! تا اینکه در انتهای شهر به تپه ای رسید. بر بالای آن پیرمردی رادید که عده ای به دور او جمع بودند .روبه پیرمرد کرد وگفت: تو رئیس این مردمی ؟ پیرمرد گفت :نه. من فقط خدمتگزار مردم هستم .اسکندر گفت می خواهم تورا بکشم .پیرمرد گفت :حتما خدا خواسته که به دست تو کشته شوم . اسکندر گفت پس تورا نمی کشم.


پیرمرد جواب داد حتما خدا نخواسته که کشته شوم .اسکندر که درمانده شده بود گفت: دو سؤال دارم که اگر جواب آنها را بدهی از کشتنت صرف نظر می کنم .پیرمرد گفت بپرس .اسکندر پرسید چرا جلو هر خانه گودالی کنده اند .پیرمرد گفت :برای اینکه وقتی هر صبح که از خانه بیرون می آیند بدانند که سرانجام در چنین گودالی جای می گیرند، به عهد خود وفا کنند ،درستکاری را پاس دارند و صداقت را پیشه سازند .اسکندر پرسید راز اینکه بر سنگ هر قبر نوشته اند فلانی دو روز یا دوساعت یا دو ماه زندگی کرد ومرد چیست ؟ پیرمرد گفت هر انسان در زمان احتضار خود راست ترین حرف ها را می گوید .بنابر این  هر کس که می خواهد بمیرد بر بالین او رفته و ازاو می پرسیم در طول مدت زنده بودن چه مدت را به تفکر در حل مشکلات مردم گذرانده و چه مدت را به تحصیل علم ودانش سپری نموده و چه قدر از عمر خود را به آموختن هنر اختصاص داده است؟ سپس زمان های گفته شده را جمع زده وبه عنوان روزهای زندگی کردن وی لحاظ می کنیم .اسکندر در حالی که به تفکر فرو رفته بود دستور داد که سپاهیان مردم آن شهر را به حال خود گذاشته وشهر را رهانمایند.

با خوندن این داستان تو کتاب لطفاگوسفند نباشید باخودم فکر کردم ببینم چقدر از عمرم پی علم و هنر بودم چقدرش رو به مردم خدمت کردم و ........فقط افسوس روزهای گذشته ازعمرم رو خوردم  شماها چند ساعت زندگی کردین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لینک ثابت
مرحوم كافي از امام صادق (علیه السلام )نقل ميكند:زماني حضرت داوود براي انجام حج در موقف عرفات بودو از كثرت جمعيت ملول شد و از كوهي بالا رفت و به مناجان پرداخت ،وقتي عبادتش به پايان رسيد جبرئيل به نزد او امد و به او گفت:اي داوود پروردگارت مي گويد :چرا از كوه بالا رفتي گمان كردي صداي تو را در ميان اين جمعيت نميشنويم ؟سپس جبرئيل او را از انجا به درياي جده برد و مدت 40روز در دريا سير كردند تا به سنگي رسيدند،جبرئيل آن سنگ را گشود و در ميان ان كرمي را به داوود نشان داد و به او گفت:اي داوود ،پروردگارت ميگويد من صداي اين كرم را در دل اين صخره در ژرفاي اين دريا ميشنوم ،چگونه پنداشتي كه  صداي مردم مزاحم رسيدن صداي تو به من است؟

از انحضرت نقل شد كه داوود نبي (علیه السلام)گفته است : هر آيينه امروز خدا را چنان عبادت ميكنم كه كسي تا امروز نظير آن را نديده است سپس وارد محراب شد و مشغول نماز گشت ،وقتي از نماز فارغ شد ناگهان قورباغه اي را در محراب ديداو به داوود گفت اي داوود عبادت و قرائت امروزت تو را به تعجب آورد ؟و دچار عجب شدي؟داوود گفت :اري،قورباغه گفت:مغرور مشو،چون من در هر شب هزار بار تسبيح ميگويم كه از هر تسبيح سه هزار تمحيد منشعب ميشود و همانا وقتي درقعر آب هستم و صداي پرنده گرسنه اي را در آسمان ميشنوم ،به سطح آب مي آيم تا از من ارتزاق كند ،بدون اينكه گناهي داشته باشم(يعني مطيع امر الهي هستم كه مرا روزي آن پرنده قرار داده است

.حالا ماها بيشتر با خودم هستم تا يه ذره كار خوب انجام ميديم تو بوق و كرنا ميكنيم يا حتي هيچيم نيستيم ولي كلي از خودمون تعريف ميكنيم .درسته  گفتن السایقون الساقون اولئک المقربون  اما بالارفتن به چه قیمتی ؟؟؟؟؟؟؟؟ بعضیامون تو هر رشته ای که هستیم فرقی نمیکنه تا به حایی میرسیم که از نظر خودمون بالاست دیگه خدارو هم بنده نیسیتم و پایین ترازخودمون رو تحقیر میکنیم اما اینو یادمون باشه

انَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبير. الحجرات / 13.

گرامى‏ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست خداوند دانا و آگاه است‏!

لینک ثابت
باسلام خدمت همه دوستای خوبم این روزا بدجورهوای کربلا به سرم زده مخصوصا از وقتی که خواهر عزیزم سارا خاطرات سفرش رو نوشت روحم بیشتر به سمت سرزمین عشق پر کشید برا همین  تصمیم گرفتم  منم خاطرات سفرمو مرور کنم که باید ازچند ماه قبل سفر شروع کنم تابستون سال 88 بود من برای یه دوره اموزشی به مدت 3ماه قم بودم جای همتون خالی  تو این سه ماه  خیلی خوش گذشت هر روز یکی دوبار به حرم حضرت معصومه و هفته ای سه یا چهاربار به مسجد جمکران سر میزدم تو همون ایام تو بعضی جاهای شهر اطلاعیه ثبت نام کربلا در زمان عرفه رو زده بودن بدجور هوایی شدم دلم میخواست عرفه کربلا باشم  به خونه زنگ زدم که برای ثبت نام  اجازه بگیرم که گفتن اون زمان دوباره به قم رفتن سخته  و...خلاصه اینکه ثبت نام نکردیم   ماه رمضون شد و شبای قدرکه مراسم شبای قدر رو هیئت اقای سلحشور می رفتم و با مناجات خوانی اقای سلحشور صفایی داشتیم  تو همون شبا از خدا خواستم تو تقدیرم عرفه رو کربلا بنویسن  اخرین سه شنبه ایی که قم بودیم با 3تا از دوستام هم به مسجد جمکران رفتیم دعای توسل رو گوش دادیم و بعد به یه گوشه ساخته نشده مسجد رفتیم و هر کدوم یه جا نشستیم و
مردى به همسرش گفت : برو خدمت حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام از او بپرس آيا من از شيعيان شما هستم يا نه ؟
آن زن خدمت حضرت زهرا عليهاالسلام رسيد و مطلب را پرسيد. حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود:
- به همسرت بگو اگر آنچه را كه دستور داده ايم بجا مى آورى و از آنچه كه نهى نموده ايم دورى مى جويى از شيعيان ما هستى وگر نه شيعه ما نيستى .
زن به منزل برگشت و فرمايش حضرت زهرا عليهاالسلام را براى همسرش ‍ نقل كرد. مرد با شنيدن جواب حضرت سخت ناراحت شد و فرياد كشيد:
- واى بر من ! چگونه ممكن است انسان به گناه و خطا آلوده نباشد؟
بنابراين من هميشه در آتش جهنم خواهم سوخت ، زيرا هركس از شيعيان ايشان نباشد هميشه در جهنم خواهد بود.
زن بار ديگر محضر فاطمه عليهاالسلام رسيد و ناراحتى و سخنان همسرش ‍ را نزد آن حضرت بازگو نمود.
حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود:
- به همسرت بگو؛ آن طور كه فكر مى كنى نيست . چه اينكه شيعيان ما بهترين هاى اهل بهشتند ولى هركس ما را و دوستان ما را دوست بدارد دشمن دشمنان باشد و نيز دل و زبان او تسليم ما شود، ولى در عمل با اوامر و نواهى ما مخالفت كرده ، مرتكب گناه شود، گرچه از شيعيان واقعى ما نيست اما در عين حال او نيز در بهشت خواهد بود، منتهى پس از پاك شدن گناه .
آرى ! به اين طريق است كه به گرفتاريهاى (دنيوى ) و يا به شكنجه مشكلات صحنه قيامت و يا سرانجام در طبقه اول دوزخ كيفر ديده ، پس از پاك شدن از آلودگيهاى گناه به خاطر ما از جهنم نجات يافته ، در بهشت و در جوار رحمت ما منزل مى گيرد.  بحارالانوار جلد 68 صفحه 155.

حضرت زهرا (ع) فرمود : روزه داری که زبان و گوش و چشم و جوارح خود را حفظ نکرده ، روزه اش به چه کارش خواهد آمد.  بحارالانوار جلد 93 صفحه 295

 
لینک ثابت
آن کدام رنج طاقت فرسایی است که چاه ها را رازدار ناله های علی کرده است ؟هیچ دیده ای که نخل ها بگریند...هرگز غروب هنگام در نخلستان بوده ای ؟؟؟؟؟؟فرارسیدن ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها را محضر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و همه شیعیان تسلیت عرض میکنم به امید ظهور هرچه سریعتر اقامون در این  پست از میخوام دوتا شعر از علی اصغر ذاکری شاعراهل بیت بذارم که به نوعی درد دل مولا علی  علیه السلام  و حضرت زهرا سلام الله علیها ست

بعد از پدر لبریزغم شد روزگارم

اما خداراشکربودی درکنارم

دلواپس غم های سنگینم نباشی

با یاد تو می مانم و طاقت میارم

هربار در اوقات پائیزی دلگیر

تنهاتوبودی که رساندی تا بهارم

اصلا دراین نه سال تو با عاشقی هات

بامهربانی هات کردی شرمسارم

حالا اگرهم نوبتی باشد،منم که

باید بفهمانم برایت بی قرارم

حالا که دورت را خیانت ها گرفتند

من دست بیعت توی دستت می گذارم

مامور صبری از خدا؟باشد غمی نیست

امروز دیگرمن برایت ذوالفقارم

انگار میخواهند دستت را ببندند

اما مگر تازنده هستم می گذارم؟

صحبت سر عشق است ،این چیز کمی نیست

آقا!تورا من بیش از اینها دوست دارم

میخواستم تا اوج عشقم را ببینی

امروزگویا سر می آید انتظارم

از اینکه قربانت شدم شادم علی جان !

اینقدربی تابی نکن روی مزارم

 

یک مشت خاک روی تو یک مشت برسرم

باورنمی کنم که تویی در برابرم

دیوانه کرده است مرا عطر و بوی تو

پیچیده در تمامی من ای معطرم!

خیر النساو دفن غریبانه ؟!وای من

مظلومه ای شبیه علی ،ماه بی حرم

بارفتن تو زلزله ای در تنم نشت

با اینکه من هنوز همان مرد خیبرم

هربار درجواب "چطور است حالتان؟"

بیمار و زرد و تبزده گفتی که :بهترم

خون گریه از سراسرکن می چکد ولی

با سیل اشک راه به جایی نمی برم

شاید اگر روضه بخوانم سبک شوم

اما نه ،باز راه به جایی نمی برم

دل کندن از تو سخت ترین کار عالم است

یک مشت خاک رو تو یک مشت برسرم

لینک ثابت
صفحات اصلی آرشیو شده

تمامی حقوق مادی و معنوی " زمزمه های از سر عشق " برای " خادم الرقیه " محفوظ می باشد!
طـرّاح قـالـب: شــیــعــه تـم