تبليغاتX
زمزمه های از سر اجبار

زمزمه های از سر اجبار

عشق يتيم تر از آن است که به دست رودخانه ي روزگار سپرده شود .

کافیه بخواهیم

با خودم می گفتم چه سکوت بی محبتی ،چه روشنایی بیهوده ای احساس می کنم که به خواب رفته ام دیگه انتظار نمی کشم ،از تنهایی وحشتی ندارم این آدم ها هم که همه مثل من خودشون رو انگار به جزیره فراموش شده ها تبعید کردن چقدر بی روح و سردن ، چرا این روزها همه زردند کاش فصل بهار بود لا اقل بهار سبزه ،تازست پر از گله و... که یک نفر گفت : کسی منو صدا زد ؟

گفتم تو کی هستی ؟گفت بهارم گفتم بهار چه خوب شد آمدی دل برات تنگ شده بود نمی دونی چقدر به حضورت احتیاج دارم گفت چرا چی شده ،گفتم بهار همه چی یه جوریه ،تو سبزی بیا و ما رو سبز کن الان آدم ها و زمین..حرفمو قطع کرد و گفت دوستم که سبزتره گفتم دوستت؟

گفت تابستون رو می گم اگه من سبزم اون که سبزتره مهربون تر و گرمتره ،دست پر مهرس این همه هدیه براتون آورده اصلا بگو تو دنبال چی می گردی ف چی میخواهی گفتم خوشبختی ،موفقیت و... گفت ایده ها دورو برت شناورند تو خودت اون ها رو نمی بینی تو بدون که هر وقت خواستار ایده آل هستی و دعایی می کنی تمام شرایط و موفقیت ها به به سوی تو میان اما خودت باید حواستو جمع کنی چون تحقق بخشیدن اون با خودته گفتم ولی هر چی می گذره بدتر میشه .هیچ فردایی برام نیومده که بهتر از امروز باشه ، من دیگه حوصله شکست ندارم گفت: از فردایی که در راه است قبل از آنکه یقین پیدا کنی ثمری نداره رو بر مگردان شما ها قادرید خودتون رو از زیاده خواهی ها آزاد کنید کسی که می خواد خوشبخت بشه باید تلاش کنه یا لا اقل خواسته ها و امکاناتشو با هم متعادل کنه و به جای سبزی بهار سبزی  تابستون رو تجربه کنه و از آنچه داره استفاده کنه و لذت ببره

 


نوشته شده توسط الهام در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 11:49 | لینک ثابت |

خواهشا تا آخرش بخون

سلام

 

یه سال دیگه گذشتو یه ماه رجب دیگه رسید... کاش بشه توو این یه ماه فقط با خدا بود و گناه نکرد. ثواب کردن و عبادت توو این ماه سعادت بزرگیه که نصیب هرکسی نمیشه. چقدر آدما بودن که اول رجب روزه گرفتنو بی اختیار یه چیزی خوردنو روزشون باطل شده ، چقدر آدما هستن که با خودشون قرار گذاشتن هر روز قرآن بخوننو وقت نمیکنن بخوونن ، چقدر آدما هستن که میخوان گناه نکننو بازم قرارشون یادشون میره... پس اگه توو این ماه روزه میگیریو یه بهره ای از قرآن میبری بدون که خدا خیلی دوست داره...

چقدر خووب میشه اگه قرار بزاریم از امروز نمازامونو اول وقت بخونیم ، روزی یه بار یه سوره از قرآنو حتما بخونیم ، یا روزی یه دونه حدیث حفظ کنیم ، هر روز صدقه بندازیم ، سعی کنیم حروم خدا رو حلال نکنیم و ... این ماه ماهه خداست ، پس هرکاری که میتونی انجام بده تا خوشحالش کنی ، سعی کن اگه میخوای کاری کنی به نیت رضای خدا باشه ، اگه میخوای دعا کنی ، این یه ماهه اول خدای خودتو ستایش کن بعد نیازاتو بهش بگو ، خیلی بده که هر وقت یه چیزی از خدا میخوایم بریم سراغش ، پس توو این ماه اینو تمرین کن که خدا رو برای خداییش دعا و ستایش کنی نه برای مشکلات خودت...

 

خیلی توصیه شده که توو این ماه قرآن خونده شه و روزه گرفته شه ، میدونستی تنها سوره ی قرآن که تمام آیاتش درمورد خداست سوره ی توحیده؟ پس این روزا عین صلوات که همیشه ورد زبونته سوره ی توحید رو هم بخون... سعی کن توو این ماه اینو درک کنی که دعا و عبادت برای چیه ، فقط برای حل کردن مشکلاتت سمت خدا نرو ، سعی کن با خوندن قرآن به این باور برسی که چرا خدا این ماهو برای ماها گذاشته.

و قال ربکم ادعونی استجب لکم ان الذین یستکبرون عن عبادتی سید خلون جهنم داخرین

و خدای شما فرمود که مرا با خلوص دل بخوانید تا دعای شما مستجاب کنم و آنان که از دعای من اعراض و سرکشی کنند زود با ذلت و خواری در دوزخ شوند

سوره ی مومن آیه ی 60

شاید روزه گرفتن توو تابستون خیلی سخت و مشکل باشه ، ولی اینو هم بدون که هرچی سختی بیشتر باشه اجر و ثواب هم بیشتر میشه. این ماه ماهه خود سازیه و رمضون ماه عمل ، پس اگه فکر میکنی نمیتونی روزه بگیری توو این ماه تمرین کن و خودتو آماده کن واسه ماه رمضون... پیامبر این ماه به معراج میره و توو ماه رمضون قرآن بهش نازل میشه ، پس بدون که اگه میخوای برای شب قدر پاداش و قبولی حاجت داشته باشی باید از همین الان شروع کنی... ایشالا  که دیر نجمبیو به چیزی که باید برسی ، برسی...

 

و من یعمل سوءا او یظلم نفسه ثم یستغفر الله تجد الله غفورا رحیما

هر که عمل زشتی از او سز زند یا به خویشتن ظلم کند سپس از خدا طلب آمرزش و عفو کند خدا را بخشنده و مهربان خواهد یافت

سوره ی نساء آیه ی 110

و اذ تاذن ربکم لئن شکرتم لازید نکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید

و باز به خاطر آرید وقتی که خدا اعلام فرمود که شما بندگان اگر شکر نعمت به جای آورید بر نعمت شما می افزاییم و اگر کفران کنید به عذاب شدید گرفتار میکنیم

سوره ی ابراهیم آیه ی 7

امید وارم به این صحبت ها عمل کنی ، باور کن شاید ماه رجب سال بعد دیگه روو زمین نباشی ، پس قدر بدون

                                                                                                                    یا حق...


نوشته شده توسط الهام در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 20:36 | لینک ثابت |

شما امروز 2 انتخاب دارید

«جری» مدیر یک رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد. هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد

"اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم."

هنگامی که او، محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند، تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند. چرا؟ برای اینکه جری ذاتا یک فرد «روحیه دهنده» است.
اگر کارمندی روز بدی داشته باشد، «جری» همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.

مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم:
"من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟"
«جری» پاسخ داد: "هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، به خودم می گویم، امروز دو انتخاب دارم.
می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم."

"من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم."

"هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم. من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم."

من اعتراض کردم: "اما این کار همیشه به این سادگی نیست"

«جری» گفت: "همینطور است"

"کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پا گیر را کنار می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است. شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید. شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند. شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید. این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید"

چند سال بعد، من آگاه شدم که «جری» تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود. و بعد؟؟؟ صبح هنگام، او با سه مرد سارق روبرو شد. آنها چه می خواستند؟

درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد، به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد. دزدان وحشت کرده و به او شلیک کردند.
خوشبختانه، «جری» را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند.
پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبتهای ویژه «جری» از بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.

من «جری» را شش ماه پس از آن واقعه دیدم. هنگامی که از او پرسیدم که چطور است؟ پاسخ داد:

"اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی؟"

من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم: "هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت؟" «جری» پاسخ داد: "اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم"

"بعد، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم."

پرسیدم : "نترسیده بودی؟" «جری» ادامه داد: "کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد.
اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس می بردند، من در چهره ی دکترها و پرستارها وضعیت را می دیدم، واقعا ترسیده بودم. من از چشمان آنها می خواندم "این مرد مردنی است." "می دانستم که باید کاری کنم"

پرسیدم: "چکار کردی؟" «جری» گفت: "خوب، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید: آیا به چیزی حساسیت دارم یا نه"

من پاسخ دادم: "بله" دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند.
یک نفس عمیق کشیدم و پاسخ دادم: "گلوله" درحالیکه آنها می خندیدند گفتم: "من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها."

به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، «جری» زنده ماند

من از او آموختم که هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید. طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست، و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد. بنابراین، اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر می شوند.

حال شما دو انتخاب دارید:

1- می توانید این صفحه را ببندید.

2- می توانیدآدرس  آنرا به فرد دیگری بفرستید که به آن توجه کند.


نوشته شده توسط الهام در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 1:20 | لینک ثابت |

بازم دلتنگی

باز امروز دلم هوایی شده نمی دونم چه کار کنم دیگه از نوشتن هم خسته شدم مگه این نوشتن چه دردی رو دوا کرده

انگار سالهاست که از یاد رفته ام

روزی هزار مرتبه بر باد رفته ام

هرگز کسی نگفت که چرا دل شکسته ای

هرگز کسی ندید که بر باد رفته ام

گاهی ز ایستگاه قطار سکوت

خویش تا ایستگاه آخر فریاد رفته ام

وقت جدال خویشتن،خویش بی هراس

با سینه ای ستبر به میعاد رفته ام

افسوس روزگار به قول خود وفا نکرد

انگار سالهاست که از یاد رفته ام

مدت هاست که دلم می خواد نامه ای برای خودم بنویسم و همه چیز و بگم همه اون چیز هایی که تو دلم باقی مونده و برای هیچ کس نگفتم باید برای خودم بگم که مدت هاست منتظرم بار دیگر مثل روز های کودکی در خنده ها و گریه هایم شریک شود مثل آن روزها مرا بفهمد در تنگنای گذشت روز ها یاریم کند چقدر دلم برایش تنگ شده برای روز های بودنش باید برایش بگم که چی کشیده ام در این روزها در حسرت نبودنش چقدر حرف چقدر خاطره و همه این ها را باید برای خودم بگم و باید بداند که من در متن همه غصه ها و دردها و بدی ها مرده ام مانده ام و شکسته ام ودر جا زده ام اما هنوز زیر پا مانده ام و هنوز مشت به در و دیوار می کوبم  که به خاطر غصه های دل یک قناری کوچک شب تا صبح اشک می ریزم و در غربت غریبی ام همه چیز را با همه کس تقسیم می کنم اون باید بدونه که بر من چه گذشته است باید بدونه که آفتاب همیشگی نیست روز های ابری و بارانی هست روز هایی هم مثل شب سرد و خاموش مد ت هاس ت که از هم فاصله گرفته ایم فاصله ایی طو لانی و دشوار ما یکی بودیم یکتا و باهم ...

و امروز در روزگار سنگ و سکوت من دیگر کمتر از اون خبر دارم سر زدن های گاه و بیگاه کم و کوتاه و بدون حرف تنها با اشک هایی که جاری می شوند

دست خودم نیست دلم می خواهد نامه ایی به خودم بنویسم و نامه هایی و هر چه هست و مانده است در دلم برایش بگویم و او بشنود


نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 8:27 | لینک ثابت |

دلتنگی

دلم میخواد به سال های گذشته برگردم به دوران خوش کودکی و نوجوانی به روز هایی که فارغ از هر دلواپسی زیر آسمان پر ستاره با رویاهای خوش به خواب می رفتیم دلم می خواد مثل آن روزها به دنبال قاصدک ها بدوم و بی هیچ نگرانی از آینده در دشت شقایق ها سیر کنم .

همیشه به این فکر می کردم و می کنم که ما انسانها از این زندگی چه می خواهیم آیا موجودی سنگدلتر و بی رحمتر از ما وجود دارد آیا می شود در انسان کنونی رنگ و بوی معرفت را معنا کرد و یا با صلابت و استواری رنگ قرمز را ارج نهاد وزردی را طرد کرد .

زمانی که کوچک بودم و بزگتر های خودم را می دیدم آرزو می کردم که ای کاش زود بزرگ می شدم غافل از اینکه این بزرگ شدن را برای خود معنا کرده باشم با همین ابهام بزرگ شدم و روزهای زندگی را یکی پس از دیگری رقم زدم و دفتر زندگیم را قطور کردم حال بزرگ شدم و حسرت روزهای گذشته را می خورم

نمی دانم چه می شود بر ما انسانها یا اینکه روزگار با ما چه می کند چرا با بزرگ شدنمان احساسات لطیف کودکی را فراموش می کنیم چرا دیگر به فکر دوستمان نیستیم ویا دیگر چرا دلمان به حال پرنده ای که بالش شکسته یا کسی که زیر پا له شده نمی سوزد صبح که از خواب بلند می شویم با یک سلام خشک زندگی را شروع می کنیم و شب با یک خداحافظی خسته و بدون شور و حال چشمهایمان را می بندیم و غافل از این هستیم که که هر روز که می گذرد از هم دور می شویم طوری که دیگر دلمان برای هم تنگ نمی شود

همیشه در پس کوچه های خیال به دنبال گمشده ایی هستیم که خودمان هم نمی دانیم چیست گاه دوست داریم مثل هنر پیشه ایی نقش بازی کنیم گاه مثل پرندگان در قفس آواز غم می خوانیم گاهی دوست داریم زیر درختی بنشینیم و خیالاتمان را بپرورانیم و گاه دوست داریم در آسمان باشیم .اما چرا سعی نمی کنیم خودمان باشیم همان کسی که خالقمان آفرید روح و جان داد ودر مسیر راست قرارمان داد برای چه از این صراط غافل شدیم

آیا این درست است که عشق و محبت برای زندگی است و ما حق زندگی داریم


نوشته شده توسط الهام در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 8:56 | لینک ثابت |

تصویرآرامش

پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
  آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
  پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
  تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
  این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
  پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
  " آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، بمانی و آرام باشی ."


نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 23:7 | لینک ثابت |

من از خاکم
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.

بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند.
هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران.
ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم.
تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
ترسیده بودم، می لرزیدم و توان ایستادم نداشتم.
ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند.
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد.
ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.
و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید.
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است.
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد.
اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.
به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟
ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند.
من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت...

سلام دوستان این داستان زیبا از نوشته های خانم عرفان نظر اهاری هست وقتی خوندمش خیلی خوشم اومد ولی متاسفانه راهی پیدا نکردم ازشون اجازه بگیرم و اینجا بذارمش امیدوارم ایشون منو ببخشند اخه حیفم اومد شماها نخونین البته بقیه مطالب ایشون هم زیباست که بعدها اگر عمری باقی بود می ذارم حالا برو از اول بخونش ببین تمامش حقیقته . تا نظر شما چی باشه


نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 0:47 | لینک ثابت |

نشانه هاي عاشق بودن چيست ؟

 نشانه هاي عاشق بودن سه تاست . اولي ,  اغناي محض . به هيچ چيز ديگري نياز نيست . دوم آينده وجود ندارد . همين لحظه عشق ابديت دارد ,  نه لحظه بعد نه فردا نه ا ينده . و سوم ,  وجودت از ميان بر ميخيزد ,  ديگر وجود نداري .اگر هنوز وجود داشته باشي معني اش اين است كه هنوز وارد معبد عشق نشده اي .

وقتي كسي احساس كرد عاشق است اين سه چيز براي او معيار سنجش قرار خواهد بود . ايد نظارت كند ببيند كه ايا اين سه چيز در او رخ ميدهد يا نه . اگر رخ نميدهد معني اش اين است كه اين نه عشق بلكه ميتواند چيزهاي بسيار ديگري باشد .  عشق پديده بزرگي است : ( منظور اينجا كلمه عشق است كه در معاني متفاوتي به كار ميرود نه عشق حقيقي كه آن سه معيار برايش ذكر شد) ميتواند اشكال متفاوتي داشته باشد و ميتواند شهوت باشد . ميتواند تمايل جنسي باشد . ميتواند احساس مالكيت باشد . ميتواند صرفا مشغله براي اينكه تنهايي شما را پر كند باشد چون حضور شخص ديگر باعث احساس امنيت شما ميشود .عشق حقيقي يعني توقف فكر وقتي با هم هستيد فكر را كنار بگذار در چنين حالتي است كه به هم نزديك خواهيد شد . روابط خودتان را تبديل به يك پديده مقدس كنيد . اگر چنين نباشد پس بدان كه اين عشق نيست ; امكان ندارد .

تكريم و ستايش دومين چيز است . در حضور معشوق و محبوب احساس ستايش كنيد . اگر نتواني تقدس را در وجود محبوبتان ببيني , پس اين تقدس را در هيچ كجا نخواهي ديد .چگونه خدا را در يك درخت ميتواني ببيني اگر هيچ رابطه اي بين تو و درخت نباشد . اگر بتواني خدا را در وجود معشوق حس كني  دير يا زود او را در همه جا حس خواهي كرد زيرا همين كه اين در براي اولين بار گشوده شود همين كه نظري به خدا در هر شخصي بيندازي , ديگر قادر نخواهي بود كه اين نظر را فراموش كني .

سلام عزیزان حالا به نظر شما چقدر این جملات در مورد شما صدق می کنه خوشحال میشم از نظرات و جملات قشنگتون بهره مند بشم  

 


نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 13:52 | لینک ثابت |

دانه ای که سپیدار بود

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد           می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.»

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.

سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد

 

سلام دوستان ممنون از همه کسانی که سر می زنن و با نظراتشون منت بر سر من میذارن . این داستان دقیقا شرح حال خیلی از ما ادمهاست که فقط به ظاهر افراد توجه داریم هیچ موقع  صفات خوب و قلب پاک طرف  رو نمی بینیم چی میشد یکم واقع بین می بودیم مگه کسی که زشته یا ... دل نداره ؟

متاسفانه با خبر شدم مادر یکی از دوستان خوبم نیاز به عمل جراحی داره از همتون تقاضا دارم واسه بهبودیش دعا کنید ممنون


نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:46 | لینک ثابت |

ابرهای بی‌باران

وارد حیاط خانه که شد به آسمان نگاه کرد. ابرها عجیب تیره ‌شده بودند و عجیب روی هم وول می‌خوردند. چمدانش را روی زمین گذاشت. از شیشه‌ی در به اتاق نگاهی کرد. کسی متوجه ورود او نشده بود. خانواده‌اش همانطور چمباتمه زنان پای سفره‌ایی نشسته بودند. با خودش گفت: انگار زیاد هم منتظرم نیستن. شایدم چیزایی به گوششون رسیده؟!

دلش برای همه تنگ شده بود. صورتش را چسباند به شیشه. مادرش پیرتر شده بود و پدرش داشت خوابش می‌برد و برادرها و خواهرهاهم همه مثل اینکه از چیزی ترسیده باشند کنار هم نشسته بودند. صدای رعدی آمد. به آسمان نگاه کرد. رنگ ابرها عجیب‌تر شده بود. با دست دقی به شیشه زد. همه به در اتاق خیره شدند.

 پس از خوش و بشی خشک سر سفره نشستند. غذایشان آماده بود. منتظر بود که کسی بگوید چه کردی یا کجا بودی که تعریف کند. اما همه سکوت کرده بودند. بشقاب غذا که به دستش رسید لبخندی به مادرش زد اما او عکس‌العملی از خودش نشان نداد. به پدرش نگاه کرد و به تمام  برادرها و خواهرها، داشتند به آرامی غذا می‌خوردند. به غذا نگاهی کرد امیدوار بود که بتواند برای اولین بار، پس از مدت‌ها خروج از دوران  خوش کودکی، زیر سقفی غذایش را تا به آخر بخورد.

 قاشقی پایین آمد و پر شد و خواست بیاید بالا که اندک نوری که در خانه بود از بین رفت. از شیشه در به بیرون خیره شد و دهانش از حیرت باز ماند. پدرش هم سرش را بالا آورد او هم خشکش زد. بقیه هم برگشتند. مادرش فریاد کشید ...

 او فریاد زد بچسبید به ستون‌ها. همه در اتاق متواری شدند. خودش هم چسید به ستون. گردبادی آمد و شیشه‌ها را شکست و خانه را زیر و رو کرد و تا حد مرگ همه را ترساند و رفت و بعد آسمان به حالت اول خودش برگشت.

 وقتی برای تکان دادن خود از جایش بلند شد فهمید که برای کسی اتفاقی نیفتاده است. مادرش گفت: این دیگه چی بود؟ دستی به پهلویش زد و گفت: مگه تو فیلم‌ها ندیدید گردباد بود. پدرش گفت: یه همچی چیزی اینجا سابقه نداشته. گفت: چی بگم؟ حتماً به یمن ورود منه. پدر به صورت مادر نگاهی کرد، همه بی‌حرکت و ساکت شدند.

 داشتند گردباد را فراموش می‌کردند که برادر کوچکش جیغی زد . از لای پنجره شکسته که به بیرون خیره شدند دیدند تمام ابرهای سیاه به هم چسبیده‌اند و صدها برابر گردباد قبلی شده‌اند و به سمت آنها می‌آیند. همه باز فرار کردند و رفتند و چسبیدند به ستون‌ها.

 گردباد در یک چشم بهم زدن همه‌ی درها را از جا کند، دیوارها را ریخت و از خانه‌ی پر ابهت تنها نیمچه سقف و اسکلتی بر جای گذاشت. پدرش می‌لنگید، مادرش دست گذاشته بود روی سرش، و هرکدام از برادرها و خواهرها قسمتی از بدنشان زیر آوار بود.

 وقتی اطمینان حاصل کرد که همه زنده‌ می‌مانند، چمدانش را که از جایش تکان نخورده  بود  برداشت. کسی به او توجهی نکرد، به ساعتش نگاهی کرد، می‌توانست تا شب مقاوم‌ترین هتل شهر را پیدا کند...

 

این دفعه می خوام هیچ حرف اضافه ای نزنم و تفسیر و قضاوتو به عهده شما بذارم  نظراتون در مورد این داستان رو حتما بنویسن ممنون


نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:40 | لینک ثابت |

درباره ی من


پروردگارا! در آفتاب کم رنگ زندگیم و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در طلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا می کند به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل های بی قرار باشد آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم.

آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
اسرارمگوهای سیاه وسپید سلول های خاکستری
تسلیم او
پائیز عاشق
همبستگی
ساقی (دانلود مداحی)
بیاتومداحی
بیت الرقیه زاهدان
کانون فرهنگی مسجدعلی بن ابیطالب(ع)زاهدان
سايت هيئت محبان امام حسن
چهارده گوهر آسماني
دانلود جديدترين مداحی ها
سایت بزرگ حاج عبدالرضا هلالی
به دنیای ما خوش امدید
بزرگترین وبلاگ عکس عاشقانه بیا حالشو ببر
پویان
کبوترغریب
گفتگو
عشق و معرفت
دنیای تنهایی من
اس ام اس های عاشقانه
روابط و ازدواج
منادي رحمت
وب سایت مهدی مختاری مداح اهل بیت(ع)
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

Copyright (C) 2007, http://eshghahoraee.blogfa.com. all right reserved.
Design by
Yas-Design